خرید بک لینک

وارد دنیای عجیبی شدم حس میکنم دیگه توان ادامه دادن ندارم.خیلی سخت تر از اون چیزیه که بتونم تحمل کنم ولی خب چاره ای نیست یه مدت باید دندون بذارم رو جگر.فقط کاش بنیه ی بدنی ببشتری داشتم الانم که مریض شدم و حالا حالاها باید این خستگی ها رو به جون بخرم .آینده نامعلومه و این منو بیشتر از همیشه میترسونه.امسال سال عجیبی بود.و هست و ادامه داره حالا حالاها... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:25 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 9:30

دلیل این همه نوسان رو نمیفهمم.البته نوسان که نه.تغییر بی بازگشت...همش در حال تغییرم.علایقم و....احساساتم و..بی رحم شدم....این من نیستم ولی روز به روز دارم بی رحم تر میشم.تو برگشتی ولی حسی بهت ندارم منی که برا این روزا کلی دعا کردم که برگردی یا انتقام بگیرم یا ببخشمت...ولی الان سرد سردم....بهم گفتن هر جا حرفت شد از بدی هات چیزی نگم!!!ولی باورت میشه حتی حوصله ندارم راجع بهت فکر کنم ببینم چیکار کردی باهام چ برسه به اینکه بشینم درباره ت حرف بزنم .کاش احساساتم برگرده نه به تو ..کلا احساساتم نسبت به آدم ها دارهدبه صفر مطلق میرسه. دوست دارم دوباره اعتماد کنم دوباره دل بدم اما نه به تو...به کسی که امن باشه و کاری کته دوباره احساساتم بهم برگرده.این خالی شدنم از احساسات خیلی آزار دهنده شده برام + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 14:33 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 9:30

صفحه بندی